بای پولار

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۰۲ اسفند ۹۵ ، ۱۸:۳۴
  • بای پولار

اسفند شده. ماه‌ای که خیلی دوستش دارم. اما فکر اینکه مجبور می‌شم یه نگاه به سال رفته بندازم و اون همه پوچی و بی‌حاصلیش کلی آزارم می‌ده. درحالی که می‌تونستم خیلی خیلی بهتر بگذرونمش. خدا هم کم لطف نکرد بهم ولی خب من قدر ندونستم.

چی بگم که واقعا از اسفند شرمنده‌ام که با حال خوب در آغوشش نگرفتم. سرم بالا نیست تا توی چشم‌هاش زل بزنم و بگم بیا دست‌هامون رو بدیم به هم وقتی همه سرشون گرم خونه تکونی و خرید شب عید و این مسخره بازیاست. من و تو بریم تنهایی با خودمون بازی کنیم و گل بگیم و گل بشنویم. آره، تو عروس هزار داماد نیستی و یه گوشه مثل خودم تنها نشستی و این منم که میون این همه شلوغی‌ها حواسم بهت هست...

آه! اسفند نازنین، ای اسفند...

 

پ.ن 1 : ماه تولدم که دست خودم نبود. اما از خدا می‌خوام که مرگم رو در اسفند قرار بده تا اسمم همیشه همراه نامش بمونه و من در آغوشش برای ابد آروم بگیرم...

پ.ن 2 : منظورم این نبود که همین اسفند بمیرم!!! حرفم این بود هر وقت موعد مرگم شد توی اسفند باشه. حالا امسال یا صد سال دیگه :)

  • بای پولار

 این روزا چقدر دلم حسرت یه کنج عزلت و یه سرپناه و چهاردیواری که هیچ‌کس جز خودم توش نباشه رو داره. اونم فقط برای یکی دو هفته، یا حتی شده چندروز. که یکی دو روز اول رو می‌گیرم تا می‌تونم می‌خوابم و بعدش هم می‌رم توی خلوت خودم و هی با خودم حرف می‌زنم و حرف می‌زنم تا شاید بالاخره خودم زبون خودم رو فهمیدم و متوجه شدم که چند چندم با زندگی !

 

 بنا بر قولی که به دوستان، علی‌الخصوص خانوم مهربآنو دادم قرار شد عکسی از شغالایی که اطراف خونه‌باغ یا بهتر بگم خونه باغچه‌مون زندگی می‌کنند بگیرم. ولی خب من هر وقت رفتم به اون روستا یا نزدیک خونه نمی‌اومدن، یا موبایلم شارژ تموم کرده بود و یا اینکه تا دست می‌جنبوندم سریع فرار می‌کردن. اما بالاخره این‌دفعه بابام که رفته بود اونجا و من باهاش نبودم تونست ببینتشون و ازشون عکس بگیره؛ اونم وقتی که اومده بودن تا مونده غذاهایی که تو این سرما براشون ریخته بود رو بخورن.

منم دوتا از اون عکس‌ها رو می‌ذارم اینجا تا ببینید.

 

 

 

پ.ن : راستی خانوم مریم م.م. چون آدرستون رو ندارم باید بگم جواب کامنتتون رو توی پست قبل دادم اگه ندیدینش. شرمنده که نتونستم خوب راهنماییتون کنم.
 

  • بای پولار

امشب قصد زیارت امام رضا (ع) رو کردم، اونم با این انگیزه که برم و برای دوستای وبلاگیم دعا کنم. رفقای خوبی که بابت کلی حس خوب و هم‌دلی و هم زبونی‌هاشون اندازه‌ی یه دنیا بهشون مدیونم...

آره رفتم حرم و همون‌جا از ته دل آرزوی سلامتی کردم برای همه‌ی دوستانم و علیالخصوص دعای ویژه داشتم برای صحت و سلامت کوچولوی توراهیِ پریسا خانوم، تندرستی آقای شیری پدر ثریای عزیز، سرحال بودن قلب مهربون و معصوم لیلای هنرمندمون و رفع کامل کسالتی که یلدا خانوم چند وقت پیش گرفتارش بودند.

همین‌طور راز و نیاز کردم برا همه‌ی اونایی که درگیر فصل امتحانات هستند تا عالی پشت سر بذارنش چه مثل پژال و رفیعه رجعتی دانشگاهی باشن و چه مثل سحر و هانیه شالباف دبیرستانی. و البته آرزوی موفقیت داشتم برا کنکوری‌هامون که یکیشون آبجی حریرمونه.

واسه اونایی هم که غمی دارن توی زندگیشون از امام رضا خواستم تا از این آشفتگی‌ها و ناراحتی‌هایی که اسیرش هستند رهایی پیدا کنند. از جمله پری و سهیلا که این چندوقت خیلی غصه‌دار می‌شم از خوندن نوشته‌هاشون. و البته مخصوصا برا گم‌نام که از معدود پسرای بیانه که می‌تونم باهاش کنار بیام! یه عالمه آرزوی شادی و سرزندگی کردم.

حتی باید بگم برای رفتگان دوستان ازجمله مادر واران خانوم هم کلی طلب آمرزش و مغفرت داشتم.

آره یه عالمه دعا کردم. برای ری‌رای عزیز تا به هدف‌های بزرگی که توی زندگیش داره حتما برسه. دل سرشار از عشق و محبت نی‌لو  رنگ آرامش بگیره. SifTal توی کار و تحصیلش موفق هست، موفق‌تر باشه. مهربونی‌های انگور صدبرابر بشن و حاصل خیرخواهی‌هاش رو همیشه با چشماش ببینه. اسم جودی ابوت رو به زودی زود میون زایرای کربلا بنویسن. شاعرانگی‌های پریساتیس پررنگ‌تر بشه و هلما هم به این موقعیت کاری موردنظرش برسه و واسه زندگیش برکت بیاره.

بله دیگه تا تونستم ذکرخیرتون رو کردم. حتی واسه اونایی که کم پیدا شدن و دیگه خبری نیست ازشون و کلی دلتنگ خوندنشون هستم ولی از دوستای خوبم بودن و هستن مثل بیست‌ و‌ دوی فوریه، مریم، دلارام و ...

ان‌شاء‌الله قبول شده باشه.

 

  • بای پولار

دیشب آخرین مهلت ثبت‌نام کنکور ارشد بود و منم برا روانشناسی اسم نوشتم!

درسته که چندین سال قبل توی گرایشی مرتبط و نزدیک به رشته‌ی کارشناسیم کنکور دادم و روزانه‌ی فردوسی هم قبول شدم. ولی خب بعد چند مدت واقعا دیگه نتونستم کنار بیام و خودم رو مثل دوران لیسانس گول بزنم، اونم با وجود استادا و هم کلاسایی که واقعا حال به هم زن بودند و مجبور شدم بعد چند ترم عطای ارشد رو به لقاش ببخشم.

حالا بعد چندسال و این ور و اون ور قل خوردن، تصمیم گرفتم که برم دنبال یکی از علایقم. چون همیشه حسرت این رو می‌خوردم چرا دوم دبیرستان گول شاگرد اول بودن و نمرات ریاضی و فیزیکم رو خوردم و به اصرار مدرسه رفتم رشته‌ی ریاضی. در حالی که من حال و هوای انسانی و ادبیات توی سرم بود. که اصلا اگه می‌رفتم رشته‌ی انسانی با وجود پایه‌ی ریاضیم قطعا نتیجه‌ی خیلی خوبی هم می‌گرفتم ولی خب رفتم ریاضی و نه تنها سال به سال و ماه به ماه افت کردم. که کلا از فضای درس خوندن و شاگرد اولی پرت شدم به فرار از درس و تست و امتحان...

با این وجود نمی‌دونم چرا موقع کنکور ارشد دوباره ترسیدم و ریسک نکردم. و باز هم رفتم سراغ گرایشی نزدیک به درسای کارشناسیم. هرچند تا حدودی و یه خورده بیشتر از رشته‌ی اصلی لیسانسم دوسش داشتم  و برای همین کنکورش رو قبول شدم اونم در میان تعجب هم کلاسی‌ها! اما خب از شانس بد گیر آدمایی افتادم که با متدهای غلطشون همون یه خورده شیرینیش رو گرفتن و فقط زهر و تلخیش رو به کامم ریختن.

اما این بار! می‌خوام برم دنبال علاقه‌م. حتی شاید برای خیلیا خنده‌دار بیاد که چطور توی چهارماه می‌خوام با کسانی رقابت کنم که چهارسال دارن این رشته‌ رو می‌خونن و درگیرش هستن، و به احتمال زیاد نتیجه‌ی کارم براشون قابل پیش بینیه. اما باید بگم برای من دیگه هدف و نتیجه مهم نیست، هرچی می‌خواد بشه. مهم اونه که من دارم توی مسیری قدم بر می‌دارم و تلاش می‌کنم که علاقه و استعدادم اونجاست. و این برای من کلی ارزش داره...

وای که چقدر این ثبت‌نام ساده و جست و جو دنبال منابع و کتاب‌ها حالم رو خوب کرده. خیلی و خیلی و خیلی...

  • بای پولار

فروغ جان تولدت مبارک.

هرچند این روزها هم مثل اون دوران کوتاه عمرت هنوز که هنوزه عده‌ای فراموش شده برای جلب توجه پشت سرت حرف می‌زنند و در غیابت از ماجراهای زندگی و مرگت داستان سرایی می‌کنند. اما نمی‌دونن فروغ برای مردم همونیه که توی شعرهاش بود. فارغ از دروغ و راستی که اون‌ها ازت روایت می‌کنند...

 

پ.ن : عکس مربوط می‌شه به سال 1392 و تنها ملاقات من و فروغ در گورستان غریب ظهیرالدوله‌ی تهران.

 

 

  • بای پولار
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۰۵ دی ۹۵ ، ۱۱:۴۶
  • بای پولار

خواستم فقط این پست رو بذارم و بگم که بدجور وبلاگ‌زده شدم و چند وقتی دل و دماغ حرف زدن و بالطبع کامنت گذاشتن برای پست‌هاتون رو ندارم. پس به حساب بی‌ادبی نذارید که سعی می‌کنم بیام سر بزنم و بخونمتون البته اگه حوصله‌ی این یکی رو هم داشته باشم...

در هر صورت باید بگم یکی دو روزه دچار پریود مغزی شدم و اعصاب و معصاب هم ندارم. طوری که توی دنیای واقعی هم روزه‌ی سکوت گرفتم و بدجور رفتم توی یک انزوای خودخواسته و احساس خستگی روحی می‌کنم. فقط تنها جایی که اثری از خودم می‌ذارم اینستاگرام برای لایک زدن عکسای دوستامه. مکانی که زیاد احتیاج به حرف زدن و خوندن نداری. فقط تماشا می‌کنی و می‌گذری. خدا رو شکر تعداد زیادی از بچه‌های اینجا رو هم توی اونجا دارمشون و ارتباطم باهاشون پابرجا می‌مونه...

اصلا حالا که حرف اینستاگرام شد هرکی که آی‌دی من رو نداره پیام خصوصی بده تا اونجا هم همدیگه رو داشته باشیم. البته اگه دوست داشته باشه...

وای چقدر فک زدم. فعلا...

  • بای پولار

پست قبل نوشتم از اینکه تنها هستم و کسی رو ندارم برا حرف زدن. ولی خب باز هم خدا رو شکر اینجا هست که بیام کلی خودم رو بریزم بیرون و کمی سبک بشم...

به هر حال فقط خواستم اینجا بگم بیاین برای همدیگه دعا کنیم. به خدا دعا برای دیگری خیلی اثر داره، اونم به صورت سریع‌الاجابه. پس ما که اینجا یه عالمه دوست هستیم و خب هر کدوم هم به فراخور حال و احوال و درگیری‌های زندگیش یه سری مشکلات داره، چرا دعا نکنیم برای هم تا گیر و گرفتاری‌های دنیوی و اخرویمون برطرف بشن؟

من یکی که بدجور محتاج دعاهاتون هستم. هرچند مدتی قبل به صورت معجزه‌وار یه اتفاق خوب توی زندگیم افتاد که همون‌جا هم مطمئنم یک دلیلش دعاهای دوستانم بوده. اما اون اتفاق خوب مثل این بود که من از عمق ده‌متری برسم به دومتری زیر سطح آب. درسته پیشرفت کردم ولی هنوز مونده تا نجات پیدا کنم از خطر غرق شدن. پس برای طی کردن این چند قدم باقی مونده هم، هنوز چشمم به دست های شما و معجزه ی خداست...

دعام کنید و منم قول می‌دم فراموشتون نکنم. خصوصا موقع زیارت رفتنام و توی حرم آقا امام رضا (ع)...

 

پ.ن : چند وقت پیش کارت خدمتم رو لازم داشتم. رفتم سراغش اما پیداش نکردم و فهمیدم بله! صدی نود و نه درصد گم شده. اونم احتمالا توی سفر به کربلا. البته نبرده بودمش عراق ولی توی جیب شلواری بود که توی راهِ رفت تا مرز پام بود. حالا گم شدنش و اعصاب خوردی‌ها و گرفتاری‌هاش پیش کش. اینکه گیج موندم یعنی چه بلایی سرش اومده و کجا می تونه گم شده باشه خودش حسابی اعصابم رو داغون کرده. که همیشه من از اینکه یه چیزی رو ازم بدزدن یا جلوی چشمم نابود بشه زیاد ناراحت نمی‌شم. اما اگه گم بشه و تکلیفش معین نشه برام دیوونه‌م می‌کنه!

  • بای پولار

وقتی توی دنیای واقعی در به در دنبال یک لحظه و یک گوشه‌ی امن می‌گردم تا لحظه‌ای آرامش رو در آغوش بگیرم. دیگه واقعا این ناراحتی‌ها، دلخوری‌ها، دور شدن‌ها و افسردگی‌هایی که بلاگستان و دوستانم رو دربرگرفته بدجور غیرقابل تحمل شدند برام...

آره درسته، باید بگم که توی دنیای واقعی مثل خر وسط گل و لایی موندم که خودم ساختمش. و حاصل چندین سال اشتباهات و بی لیاقتی‌هام رو امروز دارم یا گیر افتادن پشت یک بن‌بست بزرگ و اسیر شدن ته یک چاه عمیق به جون می‌خرم.

چی بگم... درسته که اشراف دارم به بی‌عرضگی‌ها و بی‌لیاقتی‌هام و اینکه اوضاع امروزم نود درصدش تقصیر خودمه اما... اما به قول اون حکایت کتاب ادبیات دوران دبیرستان ضرر من دوتا شده، یکی خسران سرمایه و دیگری شماتت همسایه. و وای از این دومی، وای... بماند که اطرافیانم هر کدوم به نوبه‌ی آشنایی و نزدیکیشون به من از کلی اشتباهات و خرابکاری‌هام خبری ندارن...

ای خدا ! دیگه واقعا از این محیط مسمومی که توش هستم خسته شدم. اطرافیانم به جای اینکه کمکم کنن با سرکوفت‌ها و تحقیر کردن‌هام من رو بیشتر زمین گیر کردن. طوری که هر وقت یه مدت می‌رم شهر دیگه پیش دوستانم و توی یک فضایی که انرژی منفی دور و برم رو نگرفته نفس می‌کشم، کلی از عقب افتادگی‌هام رو جبران می‌کنم اما اینجا فقط دارم درجا می‌زنم. که انگار چندتا وزنه به پاهام بسته شده و من به یک انفعال آزاردهنده محکوم شدم.

اما می‌دونم بزرگترین سد روبروم برای جبران و درست کردن شرایط تنهاییه. آخه چندین ماهه که من بدجوری تنهام و حتی کسی رو ندارم که باهاش بتونم حرف بزنم. از غم‌هام بگم و اون بدون قضاوت کمی دلداریم بده تا دوباره دست بذارم روی زانوهام و بلند شم. تا شاید بتونم قدمی از قدم بردارم...

آره این بود وضع زندگی واقعیم و خب حالا می‌بینم دنیای مجازی و وبلاگیم هم زیاد حالش خوب نیست...

چی بگم...

 

پ.ن : اولش قسمت نظرات رو بسته بودم اما به خاطر تذکر یک دوست بازش کردم. چون من بهش گفته بودم هیچ وقت پستی نمی‌ذارم که کامنت دونیش بسته باشه!

 

  • بای پولار